دکتر مسعود کثیری

پزشک عمومی


گاه نوشته اول

چند وقتیه که بعضی روزها با دوچرخه میام دانشگاه

وقتی میرسم دم در شمالی، دوچرخه را دست می گیرم و تا دانشکده ادبیات پیاده میام

اولین چیزی که امروز نظرم را جلب کرد علائمی بود که حکایت از پخش غذای نذری می کرد

تقریبا هر چند قدم، کنار خیابون دانشگاه یه بسته یکبار مصرف ظرف غذا و یا چندتا قاشق یکبار مصرف افتاده بود

اول با خودم گفتم حتما این دور و برا سطل زباله نیست اما وقتی خوب نگاه کردم دیدم فاصله بعضی از این آشغال ها تا سطل زباله کمتر از 5 متر است

نمیدونم چی باید بگم؟

نظر شما چیه؟


آدرس مطب :
تلفن : -

نظرات کاربران درباره این مطلب :

ه [ 1393-01-10 ]
وقتی ظهر عاشورا به روضه می رویم و اشک و سوز و آه سر می دهیم، اما بعد از آن ظرف نذری را روی زمین می اندازیم، یعنی امام حسین را نفهمیده ایم، یعنی عاشورا را نفهمیده ایم... نفهمیده ایم که آنها با مرام شان جنسی از زندگی را پیشنهاد داده اند... نمی فهمیم که وقتی "آه و واویلا" راه می اندازیم و با خاله ها و مادربزرگ ها هم سفره می شویم، داریم به حال غم و غصه های خودمان می نالیم، و نه این که از فهم عاشورا به فغان آمده ایم! نفهمیده ایم که امام حسین مظلوم نبود... پهلوان بود... و ما سال هاست برای امام مظلوم زمینگیری اشک می ریزیم که هیچ زنگی در تاریخ نمی توانست داشته باشد!... حال آنکه نگرانی برای کوه مرامان بی معناست... زانوانشان را باید بوسید! نه سر بریده و ... آری، روزی زمانه ی ما تاریخ می شود، روزی ستاره ی ما تاریک می شود... ببخشید... درددلم وا شد با این پست...

الهه حسینی [ 1392-10-21 ]
ما رو که نمیذارن سوار دوچرخه شیم تو رشت البته آزاده کل خیابون های گلسار غروبها از زنها ی ذوچرخه سوار پر میشه و منظره ی بدیعی رو به و جود مییاره.

منیژه ای که منم... [ 1392-09-02 ]
سلام استاد جان. نظر فاطمه قشنگ بود. دوست داشتم لینک کنم.

آرش حدادگر [ 1392-08-27 ]
به به. سلام آقای دکتر مبارک باشه وبلاگ فعال شد. فقط عنوانش در آر اس اس ریدر بصورت اجق وجق است. در مورد این مطلب هم امیدوارم در عزاداری و عروسی بیشتر به فکر محیط زندگی مان باشیم.

مریم [ 1392-08-25 ]
سلام استاد. احتمالا فکر کردند که رفتگرها هم جزء لشگر یزیداند

فاطمه مالکی [ 1392-08-25 ]
سلام و عرض ادب استاد... راستش منم نمیدونم چی باید بگم.فقط اینکه من همیشه از در شرقی میرم خونه،ولی امروز بعد از کلاس رفتم سمت در شمالی ،خیلی قشنگ و لذت بخش بود برام پاگذاشتن روی برگای زرد پاییزی ونگاه کردن به آسمون صاف و آبی...ولی افسوس که بضی وقتا قدر این زیبایی ها رو نمیدونیم و با یه چنین رفتارایی زیبایی های اطرافمونو خراب میکنیم،واقعاً که جای افسوس داره:(

برای متن پیام فقط از حروف فارسی استفاده کنید .
این فرم صرفا جهت دریافت نظرات ، پیشنهادات و انتقادات کاربران در مورد مطلب فوق میباشد .
به سوالات پزشکی در این بخش پاسخ داده نمیشود .
از ارسال پیام های تبلیغاتی در این بخش خودداری نمایید .
حداکثر طول مجاز برای متن پیام 500 کاراکتر است .
نام و فامیل :
تلفن :
ایمیل :
متن پیـام :
صفحه اصلیبیوگرافیکتاب های منمقالات منکارهای پژوهشی دانشجویانگاه نوشته هااسناد تاریخ پزشکیدوره کارشناسی ارشد– گراصفحه شخصی پویاپیامهای کاربرانسوالات پزشکیسایتهای دیگر