دکتر مسعود کثیری

پزشک عمومی


قلي كچل و زنبور

قلی کچل و زنبور

بنام خدا

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون، یه تعدادی آدمهای مهربون بودند که کنار هم با خوبی و خوشی زندگی می کردند.

این آدمهای مهربون توی یه روستای خیلی دور، کنار یک رودخانه پرآب، پشت یک جنگل پردرخت، پای یک کوه بلند، یه روستای خوب و قشنک برای خودشون درست کرده بودند و هرکسی به کاری مشغول بود.

اما میون همه این آدمهای خوب و بچه های شاد و خندان، یه پسر بچه غمگین هم زندگی می کرد، که اسمش قلی بود. قلی قصه ما، زمانی که کوچکتر بود، گوش به حرف مامان و باباش نداده بود و چون حمام نرفته بود، حالا همه موهاش ریخته بود و برای همین بچه ها بهش می گفتند «قلی کچل»

هر وقت که بچه ها توی کوچه و میدون ده بازی می کردند، قلی دلش نمی خواست بره پیش اونها، چون بچه ها دورش جمع می شدند و با هم دیگه می خوندند:

کچل کچل کلاچه روغن کل پاچه

کچل کچل کلاچه روغن کل پاچه

خلاصه قلی کوچولو ما خیلی تنها و ناراحت بود و برای همین بیشتر وقتشا کنار رودخونه می نشست و به آب نگاه می کرد و توی دلش می گفت:

خدایا یعنی میشه یه روز من هم مثل بقیه بچه ها موهای بلند و فرفری داشته باشم؟

یه روز که قلی کچل مثل همیشه کنار رودخونه نشسته بود، یه دفعه نگاهش افتاد به یه زنبور کوچولو که افتاده بود توی آب و داشت غرق می شد.

قلی کوچولو که نگاهش به اون افتاد، با یه تکه چوب زنبور کوچولو را نجات داد و اونا آورد توی خشکی.

زنبور کوچولو که نجات پیدا کرده بود، از قلی تشکر کرد و گفت خیلی ممنون که منا نجات دادی. حالا کاری هست که برات انجام بدم؟

قلی گفت نه فقط خیلی دلم میخاد که من هم مثل بقیه بچه ها مو داشته باشم

زنبور کوچولو یه نگاهی بهش کرد و گفت غصه نخور شاید یه روزی دوباره موهای تو هم رشد کنه. حالا بیا و این آلبالو را که من از سرزمین خودم آوردم بخور.

زنبور کوچولو اینا گفت و پرکشید و رفت و دوباره قلی تنها شد.

روز بعد قلی کوچولو که از مزه آلبالو خیلی خوشش اومده بود، تصمیم گرفت تا هسته اونا بکاره تا یه درخت آلبالو برای خودش داشته باشه. برای همین هم هسته را کنار پنجره توی باغچه کاشت و بهش آب داد.

چند روزی بیشتر نگذشته بود که درخت آلبالو از خاک بیرون اومد و شروع کرد به رشد کردن. قلی کوچولو هم هر روز بهش آب می داد و کلی باهاش صحبت می کرد. حالا دیگه قلی تنها نبود و برای خودش یه دوست پیدا کرده بود.

اما رشد درخت خیلی سریع بود و هر روز از روز قبل بیشتر رشد می کرد تا جایی که دیگه سرش

رسیده بود به ابرها و صدای قلی را به سختی می شنید. قلی هم دیگه نمی تونست به راحتی با درختش حرف بزنه. برای همین هم تصمیم گرفت از درخت بره بالا تا صداشون راحت تر به هم برسه.

قلی شروع کرد به بالا رفتن از درخت و اونقدر از درخت بالا رفت که از ابرها هم گذشت و رسید به دنیای بالای ابرها.

قلی اونجا با یه دنیای جدید آشنا شد که از روستای خودش خیلی خوشگل تر بود. برای همین هم با خودش تصمیم گرفت که هر روز از درخت بره بالا و توی این دنیای بالای ابرها بازی کنه.

یه روز که قلی داشت توی اون بالا بازی می کرد، نگاهش افتاد به یه کندوی زنبور عسل. همین که قلی خواست نزدیک کندو بشه، یه دفعه سربازهای کندو فکر کردند که قلی برای اذیت کردن اونها اومده برای همین هم آماده شدند تو اون را نیش بزنند.

قلی که خیلی ترسیده بود، می خواست فرار کنه که یه دفعه صدای یکی از زنبورها را شنید که داشت به دوستاش می گفت:

صبر کنید! اون پسر خیلی خوبیه! اون یه دفعه جون من را نجات داده! نیشش نزنید

قلی صدای دوستش را شناخت و خیلی خوشحال شد. زنبور کوچولو از قلی معذرت خواهی کرد و گفت حالا که اومدی اینجا، باید به مهمانی ما بیایی و از عسل مخصوص ما بخوری.

قلی با خوشحالی قبول کرد و به مهمانی زنبورها رفت و از شربت عسل اونها خورد. بعد خداحافظی کرد تا به روستای خودش برگردد.

وقتی قلی از درخت اومد پایین یه راست می خواست بره خونه که دید بچه ها دارن توی کوچه بازی می کنن. قلی که می ترسید دوباره بچه ها مسخره اش کنند و برایش آواز « کچل کچل کلاچه روغن کل پاچه » را بخوانند، راهش را کج کرد.

ولی در همین وقت حسن اونا دید و با تعجب گفت بچه ها قلی را ببینید. قلی بیا با ما بازی کن.

ولی قلی که ترسیده بود به طرف خونه فرار کرد و در را پشت سرش بست.

مامان قلی که اونا دید یه فریادی از خوشحالی کشید و گفت:

وای قلی جون تو چرا اینجوری شدی؟ چقدر خوشگل شدی!

قلی که از تعجب دهانش باز مونده بود، به طرف آینه رفت و همینکه خودش را دید، یه فریادی از خوشحالی کشید.

آره عسل مخصوص زنبورها کار خودش را کرده بود و موهای قلی دوباره رشد کرده بود.

از اون روز به بعد قلی تصمیم گرفت که همیشه با پدرش به حموم بره و نظافت را رعایت کنه


آدرس مطب :
تلفن : -

نظرات کاربران درباره این مطلب :

مهناز نوروزی [ 1393-10-02 ]
قصه هات خیلی جالبند.تو پسر باهوشی هستی...

پریسا هادی [ 1392-09-12 ]
آفرین پویا جان با این که سن کمی داری ولی ذهن خلاقی داری امید وارم زندگیتم مث قصه هات همیشه به همین قشنگی باشه .

برای متن پیام فقط از حروف فارسی استفاده کنید .
این فرم صرفا جهت دریافت نظرات ، پیشنهادات و انتقادات کاربران در مورد مطلب فوق میباشد .
به سوالات پزشکی در این بخش پاسخ داده نمیشود .
از ارسال پیام های تبلیغاتی در این بخش خودداری نمایید .
حداکثر طول مجاز برای متن پیام 500 کاراکتر است .
نام و فامیل :
تلفن :
ایمیل :
متن پیـام :
صفحه اصلیبیوگرافیکتاب های منمقالات منکارهای پژوهشی دانشجویانگاه نوشته هااسناد تاریخ پزشکیدوره کارشناسی ارشد– گراصفحه شخصی پویاپیامهای کاربرانسوالات پزشکیسایتهای دیگر