دکتر مسعود کثیری

پزشک عمومی


تولد فرزندم

شنبه بیست و یکم دی ماه هزارو سیصد و نود و دو

امشب حس غریبی دارم، حسی آمیخته از بیم و امید. فردا فرزند دومم که نامش را به قرینه نام فرزند اولم،«پویا»، «پایا» گذاشته ام به دنیا می آید. از طرفی از تولدش خوشحالم و از طرف دیگر احساس غریبی به سراغم آمده که به هیچ بیانی قابل گفتن نیست. احساس می کنم که امشب از یک مرز مرموز در زندگیم می گذرم، انگار سن وسالم به حدی رسیده که باید با روزهای کودکی ام خداحافظی کنم. نمیتونم بگم چه احساسی دارم فقط میتونم بگم که امشب این شعر فروغ را یه جور دیگه ای احساس می کنم.

آن روزها

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم به روی هرچه می لغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشد

گویی میان مردمکهای

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

آرام میبارید

بر نردبام کهنه ء چوبی

بر رشته ء سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

وو فکر می کردم به فردا ، آه

فردا

حجم سفید لیز.

با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در

- که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور-

وطرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه.

فردا...

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های با طل را

از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه میگشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبهی صندوقخانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد

هر گوشه، در سکوت ظهر ،

گویی جهانی بود

هرکس از تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار میکردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن می شد ، کش میامد ، باتمام

لحظه های راه می آمیخت

و چرخ میزد ، در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم

های رنگی سیال

و باز میامد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ،

که میرخت

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ های

آبی رنگ

دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا میزد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر ، بر این دست مشوش ،مضطرب ، ترسان

و عشق ،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را باز گو میکرد

در ظهرهای گرم دودآلود

ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندم

ما بازبان ساده ء گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه

میبردیم

و به درختان قرض میدادیم

و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت

و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی

هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسمهای دزدانه

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند

از تابش خورشید، پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، اه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست


آدرس مطب :
تلفن : -

نظرات کاربران درباره این مطلب :

تبسم فارسي مدان [ 1393-05-01 ]
از تولد پايا جان، باغ جهان خرسند است چون در این روز شكوفه اي شکفت تولدش بر شما استاد گرامي مبارك باشد

بیرامی [ 1392-10-23 ]
هو السلام با سلام و عرض تبریک به مناسبت قدوم نورسیده استاد بزرگوارم من یه تبریک دیگه هم باید خدمتتون عرض کنم و اونم بابت نزدیک شدن خود شما به چهل سالگی است که شاید همین علت مزید بر حس غریبیه که دارید. امیدوارم بهترینها برایتان رقم بخوره. ان شاءالله با قدم نهادن فرزند پربرکتتون به عرصه هستی شما نیز این دوره حساس و کلیدی رو در زندگیتون به بهترین نحو سپری کنید و آینده بی نظیری رو پیش رو داشته باشید. شما بهترین همسر و مهربانترین پدر هستید. این بهترین رو به خانوادتون تبریک میگم. با آرزوی بهترین مسیر زندگانی برای شما و خانواده محترمتون! وقتی قلب هایمان کوچکتر از غصه هایمان می شود... وقتی نمی توانیم اشک هایمان را پشت پلک هایمان مخفی کنیم و بغض هایمان پشت سر هم می شکند... وقتی احساس می کنیم رنج ها بیشتر از صبرمان است... وقتی امیدها ته می کشد و انتظارها به سر نمی رسد... آن وقت است که مطمئنیم فقط به خداوند احتیاج داریم و فقط اوست که... مطمئنیم که تنها او را باید صدا کنیم و تنها اوست که صدایمان را... فقط اوست که کمک مان می کند... آن وقت است که تنها او را آه می کشیم، او را گریه می کنیم و او را نفس می کشیم... او دانه دانه اشک هایمان را پاک می کند و یکی یکی غصه هایمان را از دل مان برمی دارد... گره تک تک بغض هایمان را می گشاید و دل شکسته مان را بند می زند... سنگینی ها را برمی دارد و جایش سبکی میگذارد و راحتی... بیشتر از تلاشمان خوشبختی می دهد و بیشتر از حجم لب هایمان لبخند... خواب هایمان را تعبیر می کند... دعاهایمان را مستجاب... آرزوهایمان را برآورده... قهرها را آشتی... و سخت ها را آسان... تلخ ها را شیرین می کند و درد ها را درمان... ناامید ها همه امید می شوند و سیاهی ها سپید سپید... خداوندا تنها تو را صدا می کنیم و فقط تو ما را پاسخ می گویی.

فاطمه [ 1392-10-22 ]
تبریک میگم استاد! همیشه دوست داشتم خدا یه دختر بهتون هدیه بده تا از دیدن احساس پاکش لذت ببرید اما هیچ وقت نتونستم بهتون بگم!!!

الیما [ 1392-10-22 ]
همیشه به کسانی که قصد بچه‌دار شدن داشتند؛ خواندن کتاب «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» را پیشنهاد می‌کردم و به آن‌ها تذکر می‌دادم که مگر ما چه گلی به سر دنیا زدیم که بچه‌هایمان بزنند و چه طور یک آدم دیگر را بیاندازیم توی این مخمصه‌ای که خودمان نمی‌توانیم ازش در بیابیم. اما روزی که با بچه‌های معصوم و پاک همسفر شدم. دیدم، چه اشکالی دارد که ببینیم که یک نفر که ترکیب دو نفر باشد، چه جور آدمی است! اما باز هم از به دنیا آمدن هیچ کودکی (چه پسر! چه دختر!) در این برهوت خوشحال نمی‌شوم. امید که روزی فرزندان این سرزمین آزاد بیندیشند و... .

الهه حسینی [ 1392-10-21 ]
قدم نورسیده مبارک استاد عزیز و ممنون که لینک اینجا رو برام فرستادید.ان شا ا.... فرزند دردانه تان چون نامش پایا و سرافراز باشد .

برای متن پیام فقط از حروف فارسی استفاده کنید .
این فرم صرفا جهت دریافت نظرات ، پیشنهادات و انتقادات کاربران در مورد مطلب فوق میباشد .
به سوالات پزشکی در این بخش پاسخ داده نمیشود .
از ارسال پیام های تبلیغاتی در این بخش خودداری نمایید .
حداکثر طول مجاز برای متن پیام 500 کاراکتر است .
نام و فامیل :
تلفن :
ایمیل :
متن پیـام :
صفحه اصلیبیوگرافیکتاب های منمقالات منکارهای پژوهشی دانشجویانگاه نوشته هااسناد تاریخ پزشکیدوره کارشناسی ارشد– گراصفحه شخصی پویاپیامهای کاربرانسوالات پزشکیسایتهای دیگر